آخرین کتابی که خواندم
دلم می خواست در کتابخانه را باز کنند و ببینند یکی از تیرک های سقفم، یا کتاب کهنه ای هستم روی طاقچه.
داستان بیشتر انسان ها، حدیث آن ختن نیست که رایحه ی خود باز ندانست؛ حکایت راسوی بیچاره ای است که گند خود گم کرده بود و به این و آن نسبت می داد. تو هنوز نفهمیده ای که آن راه ها تنها به دیارانت می رسانند نه به یارانت. عمری رفته ای و باز می گویی که می روی! به کجا؟ بنگر که کجای کارت خراب بود که ما را بردند و تو هنوز برجایی؟
+ با توضیح زیر عنوان کتاب: داستانی از شبستان مولانا. آن همه اشتیاقم برای خواندنش بی جا نبود؛ الحق که کتاب دلنشینی بود.
نشر چشمه
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ساعت
توسط مریم| |
| Design By : Night Melody |




















