آخرین کتابی که خواندم
گاهی وقت ها موج ها شبیه ساری هایی می شوند که انگار روی بند رخت باد می خورند.
خانم سن گفت این موسیقی را فقط باید غروب گوش کرد. نوارش یک ساعته بود و خانم سن تمام مدت با چشم های بسته روی کاناپه نشست. بعد گفت: «این از بیدهوون شما هم غمناک تر است، قبول داری؟»
+ مترجم دردها با ترجمه امیرمهدی حقیقت، با نه داستان کوتاه و در آخر دست نوشته ای از خانم لاهیری بعد از دریافت جایزه پولیتزر. مثل همه ی داستان های خانم لاهیری جذاب و خوش خوان بود ولی من در مدت زمان طولانی تمامش کردم. ناخودآگاه حین خواندن با داستان های فیروزه جزایری هم مقایسه اش می کردم. نوشته های جومپا لاهیری داستانی تر و احساسی تر است. به هر حال خانم جزایری یک طنزنویس است و شاید اصلن نباید این دو با هم مقایسه شوند ولی شرقی بودن و از مهاجرت و تقابل فرهنگ ها نوشتن من را به این سو می کشاند.
در همین وبلاگ:
برچسبها: جومپا لاهیری, مهاجرت, داستان کوتاه, نشر ماهی
| Design By : Night Melody |




















