آخرین کتابی که خواندم
من سایه های دم غروب را که نمی توانی آدرسشان را دقیقا معلوم کنی دوست دارم. آن مرزهای ناواضح میان تاریک و روشن روی سبزه ها.
بازیکن ها برای من جالب نیستند. اگر پا بدهد تماشاچی ها را نگاه می کنم. آنها دیدنی ترند.
آدمیزاد تا سی سالگی شانس این را دارد که برای اولین بار چیزی بخورد، چیزی بنوشد، با یکی بخوابد، برود جایی، کسی را ببیند، ولی بعدش دیگر چیز دندان گیری گیرت نمی آید. عین یک کهنه سرباز که مجبور است به جای روزها سالها را بشمارد برای ترخیص.
آدم تنها نه فکر مریضی به سرش می زند نه سفر و نه حتی مرگ. تا کسی تصمیم نگیرد نه مریض می شود نه می میرد. و آدم تنها، تصمیم نمی گیرد. شاید اول بخواهد خیره سری کند ولی بعدکه به خلوت خو گرفت تسلیم می شود. و تسلیم یعنی ترک تصمیم.
و پاتوق چیزی است که باید داشت. همه جا، همه کس. آشناها جایی می خواهند بالاخره دیدار تازه کنند. دیدار تا تازه نشود می ماند کپک می زند غریبگی می شود ناگاه.
میان دریای شور و دریای شیرین آبی ولرم هست که خاصیت هر دو را دارد. آبی است که اگر این آب به خودش بگوید "من" و آن آب به خودش بگوید "من"، این آب ولرم هیچ وقت به خودش نمی گوید "من". فقط شور و شیرین بهش می گویند "تو". ولی خودش حالیش نیست که از کیست. مثل گرگ و میش که نه درندگی شب را دارد نه رامی روز. خارج از زندگی ماست و قاعده هایش صلب نیست. می توانی در آن وقت نه روز نه شب دست ببری. بی آنکه از نفس بیفتی. بی آنکه خسته شوی، رزقت را از بالا و پایین و چپ و راست بخوری. و دلت شاد شود.
+ شیوه روایتش من را یاد "من او" می انداخت. رابطه ی گم شده ای در فصل آخر بود که متوجه اش نشدم!
در آن خانه ای که با هم بودیم همه لباس هم را می پوشیدیم و این اصلا برامان ننگ نبود. با این کارمان می خواستیم حس دلپذیر مالکیت را در خودمان نابود کنیم. مهدی می گفت: «اگر توانستیم از این چیزها بگذریم، بعدها اگر لازم شد، از جانمان هم می توانیم بگذریم.»
+ این کتاب در 15 بخش نوشته شده. بخش اول حمید باکری از زبان همسرش فاطمه امیرانی روایت شده و بخش های دیگر از زبان دوستان و هم رزمان. + بخش تصاویر
| Design By : Night Melody |




















