آخرین کتابی که خواندم

فکر میکنم کاش زندگی من هم مثل دی وی دی یه سن سلکشن داشت. اون وقت بعد از اینکه صحنه ی شیش رو صدبار می دیدم، صحنه ی آخرو می زدم تا تیتراژ پایانی زندگیم بیاد بالا. حالا چرا صحنه ی شیش؟ چون فکر می کنم همون جایی یه، همون لحظه ایه که من تو رستوران دانشگاه ازت خواستگاری کردم:" خانم محترم می تونم بیرون دانشگاه با شما صحبت کنم؟" تو خندیدی و گفتی:" من اسمم خانم محترم نیست یا هر چیز لوس و مسخره ی دیگه...صدام کن تربچه یا خیکی بادمجون... اما به من نگو خانم محترم...چون حرصم می گیره."

+ امشب نه شهرزاد... پر بود از اسم فیلم  و شخصیتهای فیلم. من هم که یک دونه اش رو هم ندیده بودم. بعضی جاها دیگه شورش رو در آورده بود. کتاب خودگویی های یک مرد زن مرده ی عاشق سینما  بود که خودش رو در مرگ همسرش بی تقصیر نمی دونست چون معتقد بود زندگی عاشقانه شون قبل از مرگ  زن به عادت رسیده بود. در کل کتاب خیلی بدی هم نبود حداقل یه لیست از فیلم هایی داشت که ندیدم.

نوشته شده در سه شنبه یکم تیر ۱۳۸۹ساعت توسط مریم| |

Design By : Night Melody